زندگی شاید همین باشد

برای دل خودم می‌نویسم


دردناک اما واقعی

هرگز هرگز نتونستم اینجا مثل کسایی که میشناسمشون، حداقل یه کم یه کم از واقعیت بگم شاید سبک شدم شاید یه هم درد پیدا کردم... شاید یکی گفت دمت گرم بدون نقاب هستی. قضاوتت نمی کنم منم شبیهت هستم... حتی اینجا هم دلم نمیاد کسی چشمش به خطی از نوشته هام بیفته و دلش بگیره... که حرفامو قورت بدم. نذارم کسی زخمامو ببینه...

بودن بین کسایی که هرگز اون قدر که باید قدر خودشون رو ندونستن که بخوان قدر تو و وجودت رو بدونن، کسایی که ادعای دوست داشتن کردن ولی خواسته یا ناخواسته تو رو برای منفعت زندگی خودشون خواستن نه اون چیزی که واقعا هستی، ازت همچین آدمی می سازه که یه جایی بپرسی... پس من چی؟ تا کی؟ که اگه نامردی یکی از همین ها نبود الان من چمدونام رو خیلی وقت بود بسته بودم و برای همیشه ازین جا رفته بودم... اگه یه روز بشه قول میدم بی بازگشته چون هیچ چیزی اینجا نیست که دلم بخواد بهش برگردم... جز مامان و سپهر که دلم رو پیششون جا می ذارم قطعا... واسه ما آدمای عاطفی یه درسهایی لازمه و من خوب پاسشون کردم این دو سال و شش ماه... بعد از چندین ماه بی انگیزه بودن و تاریکی رو بغل گرفتن... استاد زبانم که دائم می گفت موقع مکالمه لبخند بزن پرانرژی باش و نمی دونست چه رودخونه ی پر خونی تو قلبم جاریه... استاد موسیقیم داشت واسه کنسرت آموزشگاهی آماده ام می کرد و انقدر برام عزیز بود که نذاشتم بفهمه و زدم بیرون از کلاسش بدون توضیح و دانش آموزایی که بهم پیام میدن چرا امسال کلاس مارو برنداشتی بریم خودمون بگیم دوست داریم معلممون باشی؟ یا وقتی می فهمن پیششونم آروم می گن خداروشکر هستین... و نمی دونن و نمی دونم با چه امیدی می خوام بهتون امید بدم دوباره...با عشق شعر بخونم براتون...و بگین دوباره می خونین؟ از فیلم و کتاب بگم... سوالای خوب بپرسم؟ که دوباره جنگ بشه و نشه اونطور که دلم می خواد یاد بگیرین و خیالم راحت باشه از سال بعدتون و کنارتون باشم حتی با همین پوشش آزاردهنده ای که همیشه ازش متنفر بودم و خواهم بود... واسه آینده ای که نیست و الان به نظرم خیلی دوره... شاید به خودم بگم واسه ادامه تحصیل وقت دارم... ته دلم نمی دونم با چه انگیزه ای... چطوری به این جنگ به این چهره های مات و مبهوت نگاه نکنم؟ به قیمت دلار که از دستمون دررفته؟ به تک تک آدم های کشور تاریک و تنهام... استادم می گه ایران همیشه با درد و رنج عجین بوده اما کاش کاش ذره ای نور هم بتابه بهمون...

همیشه دلم می خواست پلی باشم واسه معرفی بچه ها برای بهترین رشته هایی که عاشقش هستن و اینجا نمی شه تجربه ش کنن... پارسال این موقع ها بود میم خیلی جدی ازم خواست حرف بزنیم... یادمه پرسید: بعضیا روحشون اینجاست و جسمشون رفته، بعضیا برعکس، تو کدومی؟ گفتم من جسم و روحم خیلی وقته ازینجا دل کنده و رفته... بچه ها شاهدن که بیشتر از صدم رو گذاشتم اما فقط ازم کم شد... گم شدم، دور شدم و تازه دارم می فهمم جز خودم هیچ کسی رو ندارم... و خب واقعیت قشنگیه...

که اگه استاد ب رو خدا نمی داد بهم و مهربونی واقعی تو چشم بچه ها نبود، زنده نمی موندم...نمی دنم چطور دوام آوردم......

این آدرس یادآور زلال ترین و دلخواه ترین زمان عمرمه که با عشق توش می نوشتم واسه همین دوباره ساختمش... کاش بمونه برام... دوست ندارم هرگز هیچ آشنایی اینجارو بخونه... نمی دونم بقیه ی شماها چطور ادامه میدین؟

حتی به این فکر کردم ممکنه نت قطع شه و نتونم بقیه ی آرشیو یکی تون رو بخونم و غصه خوردم...

دلم پاییز پرمهر می خواد امسال

♥ جمعه سوم مهر ۱۴۰۵ ساعت 21:12 توسط ...: