زندگی شاید همین باشد
برای دل خودم مینویسم
تنها یک چیز را
از تو بیشتر دوست دارم
اینکه تو را دوست دارم
میخواهی بمان
میخواهی برو
رفتنِ تو
دل انگیزتر از آمدن دیگریست
ابراهیم جعفری
زندگی برای زندگی، من رو یاد دوست داشتن برای دوست داشتن انداخت...
به قول ابتهاج تو مثنوی سماع سوختن:
عشق شادیست، عشق آزادیست
عشق آغاز آدمیزادیست
اونجایی که بشه آزادی و عشق رو مترادف معنا و زندگی کرد... بدون آزار، بیزاری، نفرت و خودخواهی های تموم نشدنی... به رنگ واقعی دیدش... اونجایی که دوست داشتن یه آدم دیگه با همه ی خوبی ها، بدی ها، نقاط ضعف یا قوتش، نقطه ی رهایی بخش برای شروع پذیرش و درک تمام آدم های دیگه ست و اول و مهمتر از همه خودمون...
استادم معتقده تعلق نداشتن یعنی آدم می تونه شرایط زندگی خوبی داشته باشه ولی تعلق نداشته باشه که اگه همه رو هم ازش گرفتن، غمگین و ناراحت نشه... اصلا کسی نفهمه ازش گرفتن... این مگه ممکنه؟
حالا تصور کنین یه نفر بیاد و این معادله رو از نو بنویسه... خودش پیشقدم شه و بخواد که تعلق نداشتن به چیزهایی که به دست آورده رو زندگی کنه...
با هدیه دادن کتاب هایی که می خونه
با بخشیدن خوبی های درون قلبش بدون انتظار جبران
با ایجاد کردن ظرفیت درونی برای پذیرش واقعیت آدم های اطرافش
با تمرکز روی خودش و صبوری کردن برای تغییر دادن و بهتر کردن ویژگی هاش
با صاف نگه داشتن آینه ی قلبش و رها کردن و تمرین بخشش
با تو لحظه ی حال قدم زدن و زندگی برای زندگی...
که اگه یکی قدرش رو ندونست و خوبی هاش رو ندید، خودش ارزش و لیاقتش رو بشناسه
اگه یکی دوستش نداشت، خودش از دوست داشتن خودش دست نکشه
اگه کسی از راه رسید و زخمش رو بیشتر عمیق کرد، یادش بمونه و باشه که دوست داشتن واقعی چه رنگیه...
رنگ دوست داشتن و امید و محبته... که قلبش باز بمونه و برای همه ی آدمای دنیا جا داشته باشه...