زندگی شاید همین باشد

برای دل خودم می‌نویسم


بیست و هفت

با ماریا حرف زدم، بیشتر از دو ساعت... خبری از اون صدای پر از غم نبود...نگم که چقد سخت بود تماسش رو جواب بدم...تو این مدت همش تو دلم می گفتم من که هستم هر وقت بتونه و بخواد حرف می زنه و همین طور هم شد... حرفم رو جدی گرفته بود و رفته بود پیش تراپیست و من دوباره دلگرم شدم به صمیمیتی که تو دل سختیا شکل گرفت و ادامه پیدا کرد و حالا واقعی تر از همیشه است. می گفت ببین گلی دوباره سرپا شدیم با هم...

آزمون دوستی شاید همینه که همونقدر که کنار هم خندیدیم، اجازه ی این رو هم بدیم که شاهد درد کشیدن هم برای تغییر باشیم... که ترس و ناامیدی رو باور نکنیم... دختر این بار من بودم که به حرفات نیاز داشتم!

شکرت بابایی

♥ شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 0:52 توسط ...: