زندگی شاید همین باشد

برای دل خودم می‌نویسم


یادآوری

فراموشی همون نقطه ایه که نمی تونی با خودت رو به رو بشی و می خوای فرار کنی. تو خوب و بد کردن های ذهنت گیر کردی و نمی دونی طرف درست ماجرا کدومه. اصلا درد سوگ از دست دادن یه احساس، یه آدم، یه نسخه از خودت که بکر و بیکران بود اندازه ی آسمونی که تو پنجره ی اتاقته... دقیقا از همینجا میاد...می دونی دقیقا شبیه حس پشت پرسیدن این سواله که آیا واقعا ازش عبور می کنم؟ دوباره سر پا میشم؟ می شه فراموش کرد؟

می شه یه دفعه هم که شده حس رهایی واقعی بودن رو به فانتزی های دوست داشتنی و حال خوب کن چند ثانیه ای نفروشیم؟ چنگ نزنیم به هر آدم و رابطه و نسخه ی تقلبی و کم ارزشی واسه اینکه مارو اونطوری ببینن که خودمون نمی تونیم شایدم یاد نگرفتیم؟ می شه جاش بریم تو دل دردها و روایت هایی از زندگیمون که دوستشون نداریم و نداشتیم هیچ وقت اما اونا ما رو بهتر از هر کسی می شناسن و خب مگه دوست داشتن واقعی از شناخت بهتر نمیاد؟‌ کجا رو داریم بریم جز زخم هایی که برامون به جا موندن؟ جز درس هایی که گرفتیم یا نگرفتیم ولی به هر حال اومدیم یه قدم جلوتر و با یه دید تازه داریم نگاه می کنیم به زندگی...

فقط نگاه کردن بهشون دیگه کافی نیست. فراموش کردن کار آدمای ترسو و بدهکار به خودشونه که خیانت کردن به خاطرات خوب آدما و زندگیشون براشون عادی تر از نفس کشیدنه! اونا نمی خوان یادشون بیاد چون آگاهانه عشق رو انتخاب کردن مسئولیت سختیه و اتفاقا جهان می ذاره که از یادشون بره، می ذاره که با خودشون قهر بمونن و هرگز عمق زیبایی حقیقی یه ارتباط انسانی رو با درک تمام تفاوت ها، تجربه نمی کنن...

ولی بذار یادآوری، یادگاری های ارزشمند زندگیمون رو نندازه دور... ما همین یدونه زندگی رو داریم. خوب نگاه کن لا به لای همه ی اون اشک ها، شک ها، نشدن ها، می‌ شه بازم عشق و امید تازه پیدا کرد اگه خوب بگردی. خوب گشتی راستی؟

♥ یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 16:27 توسط ...: